|
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
|
تا انتهای این شب مایوس
پشت پلک من خواب
سرد بر بستره انتظار
دست مردی سر مست
شهرزاد ی در تور
ماهی کوچک معصوم
بی چراغ و راهی
لمس جامانده دستی در زلف
فکر پا خوردن هر لحظه گناه
وبر اشفتن رسوایی ماه
****دور نمای شهر من*****
دور نمای شهر پر ستاره من
مثل تمام فیلم های سیاه وسپید
خاکستری ست
و نبوغ شاعرانگی من
بی شک ربطی به شهر خاک گرفته ام ندارد
دور نمای دودکش
زسایش دود
دردناک از غلظت غذا
دور نمای من
پشت بام همسایه ها
ناودانها
و عینکی که در تیرگی اتاق
اجازه خواندن ندارد
سخت دلگیر م وقتی
دور نمای من
شاعری با روان نویس
نشسته بر بستر
با عینکی بی هدف
درد نانجیب پا
دستی بر مو
گیج دو احساس
و سرد از لذت
باور نمیکنم
اینها همه دورنمای
دوری من از زمین باشد