|
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
|
کارم به کار
گل وباغچه و گیاه وبرگ نیست
پیش تر ها
افسوس میخوردم
که چرا کاکتوس کوچکم
در انزوای بودنهایی چنین
تهی از درون
خرد شدست
و چرا من
منی که تمام زلف های چیده ام را دارم
از زلف های نوچیده ام
دست کشیدم!
پیش تر ها که آهن بودم
و از سخاوت آفتاب هیچ نمیدانستم
وکارم به کار پرنده وقفس شدن نبود
بهتر بود
چقدر زود گذشت
من بی پرنده هایی که در پروازند
من بی آوای سایه ای
من
منی که ـ بی خود ـ گم شد
********************
اینهمه داد زدم
که خریدار آهن پاره
و
دل مردگانیم
چه کس دل سوزاند
هیچ رهگذری برای سرخوشی ما
سری بر نگرداند
هیچ دستی
با پرده ها نرقصید
و اندام نحیف من را خورشید
در زیر وانت داغ آبی که میرفت
له کرد
در سر هر کوچه
روز و شب
رقص نعش تند من بر اسفالت
تنها رد آشنای امسال
از مرگ تدریجی بودن
بودن را آزمودم