|
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
|
من به مردی بر خوردم
که قلک را ارزو وار پرنده میخواست
و برای اسیران سبزش
قفس بهانه میکرد
قلکی را دیدم
در دست زنی
که بی پروا شکستن میسرود
و زنده بودن را فریاد میکشید
این درد عظیمی بود
که ریخته های چند روزه را خرج درمان دل چند ساله ات کنی
همراه بامن شو
ای رفته از دست
من را شب اگر توانی ستاندنت میستایم
وگرنه
پرواز فراموش شدست
وقلک شکستنی
********************
دیگر به یاد ندارم
که چرا زاده شدم!
دنیا بزرگ شد
یا من کوچیک شدم!
هیچ به یادم ماندست
**************************
ادامه میدهم
که تو اضافه کنی
نه به خود
بلکه به حرفهای مانده در گلو
وشکنجه های روحی هر شبم
در کابوس امدن و ماندن