|
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
|
بعد از عمری تماشا کردن
دیده بی دل
حرف از مرگ منو
شعر سرخی که نماند
فریا د بزن
بی هیچ ترسی از رسوایی
فریاد بزن هم سلولی
دیوار و اوار همیشه با هم
هم قافیه بودند
++++++++++++
این درد های کهنه لعنتی
و این ابستن ماندن خورشید
وبی دریایی ما
ما را به نابودی هزاران ساله
خواهد برد
مانند سالیان پیش
که من درخت بودم
و شوق بهار ماندنی
با من نماند
میشکنم
و بر ستارگان بهاری
که شومند ونحس
با تصویر نامانوسِ فانوسیِ اسارت درختان
در فصلی به نام بهار
نفرین مردگان میفرستم
تسبیح به دست
در انتظار شمارش اجرها
و سنگ فرش های بی سایه
دعایی زیر لب :
(ورد نا نجیب مردن مردان پست)
و شکوفایی امید ستارگان جنوب شرق
دریا بی ثبات تراز قبل
بی هجای لذتی عمیق
میشکنم
بی تبسم وبی تفکر