|
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
|
وقتی که به بن بست چشمانم شک میکردم در ایینه ها
تنهایی تو میماند وانکار سایه تو بر لبم میماسد
همین
همین جا برای سرودن وشکستن تو
برای نبودن ایثار
و حرمتی که به ان مشکوکم ومجبور
تا اسمانی که برای تو مینویسد
به حرف های حجیم مانده در گلو
واسارتی که از خاک نجابت میبافد...
روی دار قالی خویش
خویش را بارها از نو سر انداختم
هر بار شکل دیوار بودم ومعبد
خالی از احساس ونفرت
سنگ چون شن
خوار چون مو