تبليغاتX
تنها تر از سکوت
هر کجا هستم باشم , خدا با من است
دير زمانيست كه من

در انبوه خاك هاي باغچه به دنبال خودي ميگردم

 كه تو را گم كردست

دير زمانيست كه شعر هاي كوتاهم را

براي پرواز هيچ طوطي خط نزدم

واز سماجت گل وگلدان شمعداني

ودل ودلداريش هيچ نميدانم

از ياد برده ام كه من

مني كه در انعكاس برف ها بود

زير خاك ها به دنبال تو

خود را گم كرد

و انتقام نبودت را از هيچ سايه اي نگرفت

و نفرينش در دامان خاك خفت

وقتي كه شب خواب بود

و در افق دستانم از حس لرزش خورشيد ميكشيد

كه تا تبسم ستاره ....

افسوس.

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 1:12  توسط شهرزاد سرمست  | 

 نگار من كه به ديدار من دل نمي بندد

و دستانش را ميسوزاند

چگونه در ديدار لبهايم نخنديد!!!

و چشمان زيبايش را دريغ كرد از اغوش سردم.

نگار من

كه زلفهاي چيده ام را نشانه غرور من پنداشت

در شب ضيافت دلم

انها را با بي رحمي سوزاند.

نگار من

گر صداي نفسهايم را ارمغان راه دورم پنداشتي

بيا

و نفسهايت را از روح بي وجودم باز گير

و دستان دلم را به من باز گردان

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 0:0  توسط شهرزاد سرمست  | 

اينبار به سياهي اين برف ها شك دارم

به حرف هاي نصرت

به چترهاي هيوا

وگاهي به افكار پوچ وغلط اين زمستان

به نارفيقي دشت با باد

به سپیدي انباشته زير مطبخ

به دستهاي خود

به شعرهاي ناب فرياد شده

به انبوه بودنم

به روحي كه در من حلول كردست

شك دارم

واز بستگان ديوار

و آواز هاي ايينه سخت بيزارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 16:4  توسط شهرزاد سرمست  | 

بخند بازم عزيز من 
بخند دنياي من سرده
تو ويروني اين  خونه
يكي دستاشو گم كرده
 
بخند گريونم و تنهام   
بخند دنيام عوض ميشه
بخند چشمام ديگه حتي  
 واسه ديدن قفس ميشه
 
بخند شايد تو لحظه هات  
  يه جايي واسه من باشه
شايد اونم مثه چشمات  
نويد غصه وغم شه
 
بخند گريون گريونم  
 بخند من باز پريشونم
بخند غوغا بكن شايد  
  تو غربت با تو بمونم
 
بخند لبخند تلخ تو 
   ميشه مرحم دل تنگم
يه جايي توي تنهايي  
 ميشه فرياد زد از دردم
 
ميشه فرياد من باشه 
  غم وتنهايي ومرگم
تو اوج لذتي اما  
  نميميرم واسه مرحم
 
*******************
و بازهم من در امتداد یک ترانه
و بازهم ترانه ای در امتداد بودن من
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 3:47  توسط شهرزاد سرمست  | 

 
فرداي بي تو بودن 
  يعني شكستن من
شب گريه هاي تا صبح   
 اوار زخم اين تن
 
رفتن نه اجتناب از  
 سوداي سرد و كوره
رفتن به راه جاده  
 دل بستن وعبوره
 
حالا كه شب همه عمر 
  دلتنگ ذهن من بود
زخمي تر از تن من 
  سوداي شعر من بود
 
من از تو باز شكستم   
 تو باعث گناهي
برگرد به خود غريبه 
 از نفرت وسياهي
 
من ساده از غم خود 
  سرگرم روزگارم
باهمه دلتنگي هام  
  خطي به يادگارم
 
بر تن زخمي من  
 رفتن تو يه درد شد
برگرد برو غريبه 
  موندن عذاب من شد 
 
**************************
ترانه ای که این روزها خیلی بهش فکر میکنم و بیشتر اوقات زمزمه روزمره ام شده
خاطره ای هست با تمامی شعرها که در ذهن ما خواهد ماند مثل مهر تایید شناسنامه ها
دوست دارم خواندنش را هرچند دوباره
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 5:5  توسط شهرزاد سرمست  | 

 بازی تمام شد

پرنده در قفس ماند

و من در تنگنای اتاق روبروی گرمای مصنوعی زمین

گرم نشسته ام

با خود کاری که درد را خوب توصیف نمی کند

و با صدای تیک تاک ساعتی

که شن نمی ریزد و هل برش نمیدارد

و تن اسارت باران را باور ندارد

توهم نیست بی خبر از  خیال سرد ی این بلوران یخ زده شعر سرودن

برای همهمه پرچین های بی گل فکری بکن

من کیستم؟

ایا اشعار من

نماد کدامین روح است که در خیال خود

دست مرا میگیرد

وقتی که در برابر گرما مینویسم

سکوت کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 2:45  توسط شهرزاد سرمست  |